این لبخند بر لب من
رژ «بورژوا» نیست
مژههایم طبیعی برگشتهاند
رژ گونه نزدهام
برق چشمانم نیز
در چشم هیچ رقاصهای پیدا نمیشود
وقتی بروی
چراغها خاموش میشوند
و سیندرلایت
شستن زمین را
از سر خواهد گرفت.
برچسب:
نویسنده: ماهان یزدانی
مهرهی شطرنج بازی پیرم
وظیفهی من
بیحرکت ماندن است
برچسب:
نویسنده: ماهان یزدانی
صداي ساييده شدن به کليدهاي ديگر
ديوانهام ميکند
در اين جيب تنگ و تاريک
کليد خانهي مادربزرگ شدهام
خانه را کوبيدهاند
مادربزرگ مرده
چرا مرا از اين حلقه درنميآوري؟
برچسب:
نویسنده: ماهان یزدانی
به من بیاموز
چگونه عطر به گل سرخش باز میگردد
تا من به تو بازگردم
مادر!...
به من بیاموز
چگونه خاکستر، دوباره اخگر میشود
و رودخانه، سرچشمه
و آذرخشها، ابر
و چگونه برگهای پاییز دوباره به شاخهها
باز میگردد
تا من به تو بازگردم مادر!...
برچسب:
نویسنده: ماهان یزدانی
نیمه یِ خالیِ این تخت
هر شب خوابِ تو را میبیند!
دیر فهمیدم ...
که تمام اتفاق هایِ عاشقانه یِ جهان ،
فقط رویِ تختخوابهایِ
تک نفره می افتد
برچسب:
نویسنده: ماهان یزدانی
بهخاطر تو
زبانِ سکوت را آموختم
تا از تو گلایه نکنم ..
و با تلخی نگویمت
که تو
تنهایم گذاشتی
برچسب:
نویسنده: ماهان یزدانی
صبور
مانند درختی که در آتش میسوزد
و توان گریختن ندارد!
حیرت زده مانند گوزنی که
شاخ های بلند
در شاخه گرفتارش کرده اند...!
همه, این روزها این چنینیم!
برچسب:
نویسنده: ماهان یزدانی
پرنده بود زن
لَختی به شانهی مرد نشست
آوازی خواند.
پرید.
رفت.
و مرد،
گرامافونی که سوزنَش یکعمر
روی آواز پرنده
گیر کرد،
ماند!
برچسب:
نویسنده: ماهان یزدانی